تبليغاتX
غول سفید - دوباره صدای عشق می آید...

غول سفید

نامی که من بر عقل نهادم

دوباره صدای عشق می آید...

سالها بود که ضربان  این غبارگرفته خاموش در انجماد صدا پوچی را فریاد می زد.آنقدر مرده بود که انگار نبود. زندگی اش شکنجه ای بود در سیاهچال زمان و محبت  گمشده ای  در سوسوی خاطره دور روزهای کودکی . دلم را می گویم...

آن شب که طنین صدایی به یکباره مسیح وار پیکر نیمه جانش را جانی دوباره  بخشید از هر روزی پر نور تر و گرمتر بود.مرده ای زنده شد و گریه ای خنده .

آه ای عشق! آن دم که می جویمت در کوچه پس کوچه های این شهر غبار نهانی و آنگاه که ناامید از یافتنت دست  از پنجره بیرون کرده ام تا" قلبم" را- این تنها تکه مانده از انسانیتم را_ به کوچه بیندازم و" سر" راحت بر بالین بگذارم می آیی باتمام وجودت در آغوش می گیری قلبم را و به آن ترانه ها می آموزی و سراسر آن را "مینا" کاری می کنی...

ای عشق حال که آمده ای بمان .نکند بیخبر بروی .شاید  باز بهانه ای ساخته ای برای آزار این گنگ خواب زده. فریاد از تو که  نبودت درد هجران است و بودنت بیم فراق.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 21:2  توسط غول سفید  |